محمد بن عبد الله بن عمر
48
خلاصهء سيرت رسول الله ( ص )
عادل وعابد . وبعضي مردم كه بتپرستى ترك كردند ، اما منكر قيامت وبعث بودند ودليل از أو قبول نمىكردند ، از حق تعالى حجّتى ظاهر طلب كرد ، تا ايشان عاجز آن شوند واقرار كنند . بارى تعالى أصحاب الكهف را حجتي ساخت كه از منكر بدان سبب اقرار كردند . وحق تعالى خواست كه ايشان را از خواب بيدار كند ، در دل شبانى افكند ، قريب آنجايگه بود ، تا در غار گشوده كرد از بهر جايگه گوسفند ، آنگاه حق تعالى ايشان را از خواب بيدار گردانيد ، پنداشتند كه مگر نيمروز در غار بيش نبودهاند ، از بهر آن كه بامداد بود كه به غار رفتند وآخر روز بيدار شدند « 1 » . از يكديگر پرسيدند : چند است تا ما خفتهايم ؟ بعضي گفتند يك روز است ، بعضي گفتند : كمتر . آنگاه نظر كردند محاسن وموى خود سپيد ديدند ، وچون مىرفتند ، موى سياه بودند ، در شك افتادند ، با يكديگر گفتند : حق تعالى بهتر داند كه چند است . قوله تعالى : وَكَذلِكَ بَعَثْناهُمْ لِيَتَسائَلُوا بَيْنَهُمْ قالَ قائِلٌ مِنْهُمْ كَمْ لَبِثْتُمْ قالُوا لَبِثْنا يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ قالُوا رَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِما لَبِثْتُمْ « 2 » . بعد از آن ، يمليخا به قاعده درمى چند دقيانوسى برداشت تا به شهر رود وطعام خرد . ياران گفتند : از جايى حلال بخر وپنهان مىباش ، تا اگر دقيانوس بداند كه ما كجائيم ، ما را سنگسار كند يا ما را به ملت كفر بازبرد وما را هرگز رستگارى نبود . يمليخا درهم بگرفت وبه شهر رفت وشكل وصورت شهر متغيّر ديد ومردم بيگانه ولغت مخالف ، عجب ماند . درمى به خبازى داد . گفت : دقيانوسى است وگنج يافتهاى ، نصيب من بده ، واگر نه تو را پيش پادشاه برم . مردم جمع شدند . ايشان را پيش قاضى بردند . قاضى پرسيد از يمليخا كه * درم از كجا آوردى ، مگر گنج يافتهاى ؟ گفت : نه اما دقيانوس كه ديروز پادشاه بود كجا رفت ؟ قاضى گفت : اين سخن كه گفتى عجبتر است ، ما در تاريخها ديدهايم كه دقيانوس بوده واز عهد وى تا اكنون سيصد سال وزيادت است . واكنون پادشاه اين شهر مسلمان است . يمليخا عجب داشت وحال خود بگفت . قاضى با خلقي به در غار رفتند ويمليخا از پيش برفت وايشان را أحوال « 3 » خبر داد . وأصحاب يمليخا به هلاك دقيانوس خرّم شدند . وقاضى تابوت مسين بيافت ولوح برگرفت وأحوال ايشان مطالعه كرد ، وپيش از آن كه در رفتى ، شرح أحوال ايشان معلوم كرد . وكس پيش سلطان فرستاد ، به غار آمد وايشان را بديد وأحوال پرسيد .
--> ( 1 ) . در أصل : شدن ( 2 ) . كهف 18 : 19 . ( 3 ) . در أصل : احوالها